از چهره های برجسته فرهنگی كشور با آثار ادبی بسیار مانند ضریح چشمهای تو ، دو کبوتر دو پنجره دو پرواز ، بدوک ، کشتی پهلو گرفته ، از دیار حبیب ، پدر عشق و پسر و ... قرة العین من آن میوه دل یادش بادكه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كردساروان بار من افتاد خدا را مددیكه امید كرمم همره این محمل كرد در این حال و روز كه بندها ترنم ماندن دارند و زنجیرها سرود نشستن میخوانند، كندن چه كار سترگی است، پر كشیدن چه باشكوه است و پیوستن چه شیرین و دوست داشتنی. كاش با تو بودیم وقت قران انتخاب تو با انتخاب حق.كاش با تو بودیم آن زمان كه دست از این جهان میشستی و رخت خویش از این ورطه بیرون میكشیدی.كاش با تو بودیم آن زمان كه فرشتگان، تو را بر هودج نور میگذاشتند و بالهای خویش را سایبان زخمهای روشن تو میكردند.كاش با تو بودیم آن شام آخر كه سالارمان، ماه بنی هاشم (ع) به شمع وجود تو پروانه سوختن داد.گریه ما، نه برای رفتن تو، كه برای جا ماندن خویش است. احساس میكنم كه در این قیل و مقال، چه قال گذاشته شدهایم، چه از پا افتادهایم، چه در…
سعید قاسمی روزی را به خاطر می آورد که به همراه تعدادی از بسیجی های لشگر 27 محمد رسول الله به فکه می رفتند: فروردین 71، با تعدادی از رفقا برای تبریک عید به منزل شهید «محمد راحت» رفتیم. محمد راحت از بچه های لشکر حضرت رسول بود که در مرحله ی مقدماتی عملیات والفجر یک به شهادت رسیده و جنازه اش تا آن زمان مفقود الاثر مانده بود. میان صحبت ها همسرشان کتاب «رمل های تشنه» را نشانمان داد و پرسید که خوانده ایمش یا نه. و این که طبق صحبت های نویسنده ی کتاب، جنازه شهید راحت باید در خاک خودمان باشد، و اگر این طور است آیا می شود جست و جو کرد و جنازه را آورد، یا اصلا اثری از آن نمانده… و صحبت هایی از این قبیل. البته ما قبلا هم به فکه رفته بودیم، اما چندان جدی نبود. حرف ایشان دوستان را برای یک سفر متفاوت و جدی تر ترغیب کرد.اردیبهشت همان سال بود که برای سفر مهیا شدیم. تعدادی از بچه های نیروی هوایی سپاه، از جمله مرتضی شعبانی هم همراهمان شدند. او با یک دوربین به قول خودش درب و داغان آمد.فکه را بعد از ده سال می دیدیم. تجهیزات بچه ها،…
.:: باسم ربّ الشّهداء والصدّيقين ::. آدم ها روي آن مسير مستقيم خطرناك راه مي رفتند. كسي كه جلو مي رفت عاشق بود. شايد پيشقدم شده بود... شايد فرصت را غنيمت شمرده بود تا... تا...تا شايد پايش روي مين برود... اينجا فكّه... مين هاي كاشته شده در خاك... دست نخورده... عمل نكرده... آدم ها روي آن مسير مستقيم خطرناك... پا روي جاپاي نفر جلويي مي گذاشتند... نفر هفتم مرتضي آويني بود... با نگاههاي تيز سوژه ها را شكار مي كرد... ((احمد تو از اينجا فيلم بگير))... ((قاسم ازاين عكسبرداري كن))... ((بچه ها بمانيد كمي استراحت كنيم))... يا اينكه((وسايل را آماده كنيد تا فيلم بگيريم))... رسيدند به سيم هاي خاردار... يكي از بچه ها تكّه آهن بلندي پيدا مي كند و روي سيم خاردار مي اندازد تا بقيه از روي آن رد شوند... پيكر شهيدي كمي آن طرف تر افتاده است... بي جان و خشكيده... با پلاكي بر گردنو كاغذي - وصيت نامه اي - در دست... سيّد مرتضي گفت: عكس بگير! قطار آدم ها راه مي رفت... ((فكّه)) بكر را كشف مي كرد... هر جا شهيدي خوابيده بود... نه در دل خاك... بلكه ميهمان سطح داغ بيابان فكّه... با آن درختچه هاي گز... لاله هاي سرخ... نخل هاي پابرچا امّا اندك...آدم ها روي مسير مستقيم خطرناك... فكّه پر از…